pahlavi57

Wednesday, October 11, 2006

نامه به مجامع حقوق بشری

خانم هاله ابراهیمی از فعالان حقوق بشری طی نامه ای به سازمان های حقوق بشری خواستار پیگیری وضعیت سه زندانی در زندان های ایران شدند .
ایشان ضمن هشدار به سازمان ملل در مورد وضعیت کیوان رفیعی سخنگوی فعالان حقوق بشر در ایران نسبت به وضعیت دو زندانی دیگر آقایان احمد باطبی و کیانوش سنجری نیز ابراز نگرانی کردند .
آقای کیوان رفیعی در اعتراض به وضعیت خود در زندان بیش از دو هفته است که در اعتصاب غذای خشک بسر می برند و خانواده ایشان موفق به ملاقات با ایشان نشده اند . همچنین وکیل ایشان با کارشکنی های قاضی دادگاه انقلاب قادر به پیگیری پرونده نمی باشد .
آقای کیانوش سنجری که از روز شنبه در بازداشت بسر می برد هیچگونه اطلاعی از وضعیت ایشان بدست نیامده است . و خانواده ایشان در نگرانی کامل بسر می برند . همچنین در ادامه به نحوه کشته شدن اکبر محمدی اشاره شده است . و در پایان اعلام شده است که در صورتی که سازمان های حقوق بشری واکنشی به وضعیت این سه زندانی نداشته باشند . در طی 24 ساعت بعدی وضعیت ایشان را به تمامی خبرگزاری های جهان اعلام خواهند کرد .
فعالان حقوق بشر در ایران از تمامی کسانی که برای آزادی زندانیان سیاسی تلاش می کنند قدر دانی می کند .
برای خواندن متن انگلیسی اینجا کلیک کنید.

Tuesday, October 10, 2006

من آنجا بودم / گزارش حمله به بيت آيت الله بروجردي



18 مهر 1385
http://www.dreamofjustice.co
17 مهر 1385 من آنجا بودم من همه چیز را به چشم خود دیدم. من همه چیز را با چشم­هایی گریان تماشا می­کردم. اشک­ریزان به مانند ده­ها و صدها نفر دیگری که تا اذان صبح در خیابان منتظر مانده بودند تا ببینند سرانجام کار چه خواهد شد؛ و نتیجه برای همه بسیار قابل پیش بینی­تر از آن بود که امیدوار بودند. ساعت حدودا سه ظهر روز شنبه بود که خبر رسید نیروهای ویژه، پارک «اوستا» را محاصره و مسیر خیابان آزادی به انقلاب را مسدود کرده­اند. هیچ کس نمی­توانست حدس بزند که چه اتفاقی در حال وقوع است. احتمال شکل گیری یک تجمع و یا درگیری آنقدر بعید بود که حتی کسی حاضر نشد به خود زحمت پیگیری موضوع را بدهد. روز به پایان رسید. یک روز آرام برای ما و بسیاری دیگر از شهروندان تهرانی، اما بدون شک نه برای همه آنها! ساعت 20 دقیقه بامداد روز یکشنبه صدای زنگ موبایل پلک­هایم را، که هنوز گرم نشده بود، دوباره باز کرد. پیام بسیار کوتاه و عجیب بود: «تا نیم ساعت دیگه اگه زنگ نزدم گرفتنم»! حتی درک مفهوم جمله هم برایم سخت بود تا چه رسد به تحلیل اوضاع. بلافاصله شماره را گرفتم: «چی میگی؟». «من تو درگیری انقلابم، اوضاع خیلی بده، اگه تماس نگرفتم بدون گیر افتادم». یاد حرف­های ظهر در مورد نیروهای لباس شخصی و پارک اوستا افتادم. بلافاصله به سه نفر از بچه­ها SMS زدم: «می­گن انقلاب شلوغ شده، مثل اینکه اوضاع خیلی بده». جواب اول شکّم را بر طرف کرد: «هنوز تموم نشده؟ عکس­هاش رو دیدم، با قمه ریختن بیرون، مرد و زن»!. جواب دوم، سوال در مورد ماجرا بود از طرف یک رفیق پایه(!) که نیم ساعت بعد و به همراه یک رفیق پایه دیگر، جلوی در خوابگاه منتظر بود تا با هم به محل درگیری برویم. خیابان آزادی به سمت انقلاب از تقاطع «نواب» مسدود شده بود. راننده تاکسی مدام تعریف می­کرد که از ظهر تا حالا چقدر درگیری پیش آمده و چقدر نیروهای پلیس و لباس شخصی در منطقه جمع شده­اند. از یک مسیر انحرافی به پشت پارک رسیدیم. عده زیادی از اهالی محل نظاره­گر توده عظیمی از نیروهای لباس شخضی بودند که بجز آنها و تعداد اندکی ماشین­های نیروی انتظامی، آمبولانس و آتش­نشانی، چیز دیگری دیده نمی­شد. نزدیک به نیم ساعت طول کشید تا خود را به خیابان انقلاب و بالای پارک برسانیم. از آنجا منظره بهتر دیده می­شد و تا آن موقع نیز به اندازه کافی اطلاعات پراکنده دریافت کرده بودیم که بدانیم اوضاع از چه قرار است. (هرچه گفته می­شود صرفا بر مبنای شنیده­ها است که علی­رغم تواترش که جای شکی برای ما باقی نگذاشته بود نیازمند تحقیق مستندتری است). یکی از آیات عظام ادعایی مبنی بر ارتباط با امام زمان کرده بود. حدودا ظهر روز شنبه عده­ای (متوجه نشدیم صرفا لباس شخصی و یا به همراه نیروی انتظامی) به سراغ وی می­روند تا بازداشتش کنند. هواداران آیت­الله که به گفته یکی از همسایه­ها تعدادشان به چیزی حدود 400نفر می­رسید برای دفاع از وی با تمام قوا حاضر شده بودند. کار به درگیری و چوب و قمه و اسیدپاشی(!) رسیده بود. حداقل دو نفر از نیروهای لباس شخصی به اسارت هواداران آیت­الله افتاده بودند و عده دیگری نیز به شدت آسیب دیده بودند. هرچند تنها، تعداد نیروهای لباس شخصی به بیش از 2000نفرمی­رسید، اما به نظر نمی­آمد کاری از دست آنان ساخته باشد. هواداران آیت­­الله از مرد و زن گرفته تا کوچک و بزرگ همگی و با هر چه در دسترسشان بود به مقاومت پرداخته بودند. برای نیروهای لباس شخصی که تا این موقع سرسخت­ترین دشمنانشان تعدادی دانشجوی جوان و اهل کتاب و درس بودند، مواجهه با جمعیتی از جان گذشته و معتقد مانند برخورد با سدی از فولاد بود. ساعت 2:20 بامداد اولین اقدام از جانب نیروهای لباس شخصی به چشم خورد. بیش از 1000نفر نیروی مسلح به انواع و اقسام چوب و چماق و باتوم و قمه (این یک قلم را بجز در واقعه کوی، هیچ گاه در دانشگاه­ها به کار نبردند) آنچنان میدان­داری می­کردند که هر ناظری تصور می­کرد حرکت آنان را هیچ مانعی جلودار نیست. ترکیب تشکیل دهنده این جمعیت اولین نکته (و شاید جالب­ترین نکته­) ای بود که به چشم هر بیننده­ای می­آمد. تعداد زیادی درست با همان سیما و شمایلی بودند که از نیروهای لباس شخصی انتظار می­رفت، اما این تعداد حتی در اکثریت نیز نبودند. جوانان و نوجوانانی که سن و سال برخی به زحمت به 15سال می­رسید، با ظاهری جوانانه­تر از آنچه برای خیابان ولیعصر و یا آفریقا عادی و طبیعی به حساب آید، بخش عمده نیروها را تشکیل می­دادند. بی­شک هیچ کس نمی­توانست بدون مشاهده سلاح­های سرد این افراد به ماهیتشان پی ببرد. نوجوانی 15ساله را تصور کنید که به دوست خود گلایه می­کرد که چرا حاجی یک چوب بزرگ به من نداد! و یا جوانکی که به نظر خود را برای شرکت در یک پارتی در شهرک غرب آماده کرده بود اما از زیر لباسش می­توانستید دسته قمه او را ببینید! در میان افراد مسن­تر نیز که به نظر به عنوان رهگذر و یا برای تماشا در کنار خیابان ایستاده بودند، مکالمات گاه و بی­گاه با بی­سیم­های کوچکی که در لباسشان جاسازی شده بود، آنچنان انسان را شوکه می­کرد که دیگر هیچ کس را بجز به چشم یک عامل نفوذی نمی­شد نگاه کرد. با تماشای این لشگر خوفناک اولین پرسشی که به ذهن می­رسید این بود که: «چگونه معترضین توانسته بودند از ظهر روز قبل تا آن موقع از صبحگاه مقاومت کنند؟» اما به محض اینکه این لشکر 1000 نفری (نزدیک به 1000نفر از این نیروها در بخش شمالی خیابان جمال­زاده و در تقاطع خیابان آزادی قرار داشتند و تقریبا به همین تعداد نیز در بخش جنوبی و به صورت قرینه نسبت به کوچه «سرو» که در اختیار هواداران آیت­الله بود. ما نیز از بخش شمالی شاهد ماجرا بودیم) به سمت خانه آیت­الله که گویا در سر نبش کوچه «سرو» قرار داشت حرکت کردند فرصت خوبی به دست آمد تا ما نیز به همراه جماعت نزدیک برویم. (ظاهر هیچ کدام از ما به صورتی نبود که کسی بخواهد ما را غیر خودی قلمداد کند و شاید بتوان گفت اصولا ظاهر هیچ کسی به صورتی نیست که در آن طیف گسترده عضوی منحصر به فرد محسوب شود) جمعیت با شعارهای «مرگ بر ضد ولایت فقیه»، «مرگ بر منافق»، «ما اهل کوفه نیستیم، علی تنها بماند» و «ای رهبر آزاده آماده­ایم آماده» تا نزدیکی خانه مورد نظر پیش رفتند که ناگاه و به نظر با اراده­ دستی پنهان در یک شعاع حدودا 10متری از خانه متوقف شدند. از اینجا به بعد تنها تکرار همان شعارها بود که از لشگر خروشان این به -اصطلاح خودشان- «حیدری­های خیبری» به گوش می­رسید. هیچ کس حاضر نبود حتی یک قدم جلوتر بگذارد. به نظر تجربه درگیری­های ظهر روز قبل درس خوبی به آن­ها داده بود. رشادت این سربازان گمنام(!) به همین جا هم ختم نشد. در میان هیاهوی شعارهای پراکنده که دیگر کسی حوصله تکرار بی­فایده آن­ها را هم نداشت ناگهان سنگی به سمت خانه مورد نظر پرتاب شد. یکی که چندین متر عقب­تر و در کنار ما ایستاده بود با شادمانی فریاد زد: «سنگ اول رو زدند»! یک نفر با تردید گفت: «الآن اونا هم شروع می­کنن». به نظر این تحلیل نه چندان پیچیده همزمان به ذهن بسیاری از حضار پرشور رسیده بود، در کمتر از چند ثانیه جمعیتی که در حال مبارزطلبی بود، بدون هیچ عکس­العملی از جانب طرف مقابل و تنها بر روی تصوری که از عواقب این اقدام خود داشتند، آنچنان پا به فرار گذاردند که اگر کسی درست در کنار آنان قرار نداشت و از ریز این اتفاقات به صورت مشخص آگاهی نداشت تصور می­کرد که یا بمبی منفجر شده است و یا عده­ای با رگبار مسلسل به پیشواز آقایان آمده­اند. تا همه از سلامت خود و امنیت اوضاع مطمئن شوند و آرام آرام به سر جای خود بازگردندچند دقیقه­ای گذشته بود و به خوبی نشان داد که این لشکر بی­باک و از جان گذشته از ظهر دیروز تا آن موقع چکار می­کرده است. (هرچند با دیدن این عکس­العمل که در برابر هیچ حرکتی از جانب حریف نبود، می­توانستیم حدس بزنیم آن زمان که حریف به قصد مبارزه دست به سلاح برده بود اوضاع آقایان به چه صورت بود) به هرحال ادامه آن وضع همه را خسته کرده بود که کم کم متوجه شدیم به تعداد سربازان نیروی انتظامی و نیروهای گارد ویژه افزوده می­شود. (البته با قبول این فرض که چند نفری از آنان در صحنه حضور داشتند) اولین کاری که نیروهای ویژه انجام دادند ایجاد فاصله میان تجمع کنندگان با کوچه سرو و خانه­های آن بود. لباس شخصی­ها نیز که به نظر خود منتظر این حرکت پلیس بودند ترجیح دادند تا کار را به نیروهای انتظامی واگذار کنند و شعار «نیروی انتظامی حمایت حمایت» سر دادند. (تصور کنید که شنیدن این شعار از جانب لباس شخصی­ها، برای ما که عمری از دست آنان به نیروی انتظامی متوسل می­شدیم و درخواست کمک می­کردیم چقدر عجیب و ای بسا جالب بود) کمی بعد که همه مطمئن شدند نیروهای امنیتی دیگر به لباس شخصی­ها اجازه دخالت نخواهند داد رجز خوانی­ها شروع شد. «بابا به خدا داشتیم تمومش می­کردیم­ها، نذاشتن»! «بابا اینا هم معلوم نیست طرف کین، چرا جلوی ما رو می­گیرن؟ چرا نمی­ذارن کارمون رو بکنیم؟»، «هنوز دوتا از بچه­های ما اون تو گیرن، مگه ما بدون اونا می­ریم؟». کم کم شعارها شروع شد: «برادر بسیجی، یک یاحسین دیگر» (ما که نفهمیدیم با یاحسین قبلی چکار کرده بودند که با این یکی می­خواستند بکنند). نیروی انتظامی سعی در آرام کردن مبارزینی داشت که با خیال آسوده از حضور پلیس دوباره قوت گرفته بودند. کم­کم قرار بر این شد که «برادران حیدری خیبری»، استخوان در گلو و خار در چشم(!) اندکی دندان بر روی جگر بگذارند تا پلیس ماجرا را با مذاکره فیصله بدهد. یک نفر فریاد زد «هر کس برای دفاع از ولایت اومده بشینه زمین». (رفقای ما از ترسشون که تابلو نشن سریع اطاعت کردن و اتفاقا حسابی هم تابلو شدن، هیچ کس دیگه حتی زحمت دولا شدن هم به خودش نداد) بعد همون بنده خدا شروع کرد به روضه خوندن. موقعیت خوبی بود تا دوباره حرف­های در گوشی اوج بگیرند. یکی از نیروهایی که به نظر تازه از راه می­رسید و با هیکلی که داشت کلی میانگین وزنی جمع را بالا کشیده بود در کنار من از دیگری (که کمی مطلع­تر به نظر می­رسید) پرسید: «چی شده حالا»؟! (بنده خدا اصلا نمی­دونست واسه چی داره داد می­زنه) «ادعای ارتباط با امام زمان رو کرده». «ادعای ارتباط یا نیابت؟». «نیابت نه، ارتباط». برادر تازه وارد که انگار آب سردی روی پیکرش ریخته بودند و شوکی ناگهانی را تحمل کرده بود به آرامی و با اندکی تعجب و به حالتی که معلوم نبود پرسشی است یا خبری گفت: «خوب، آیت­الله آملی هم با آقا ارتباط داشتن». این بار پاسخ تنها یک حرکت سر از روی بی­میلی بود. برادر تازه وارد دوباره پرسید: «شعار هم دادن؟». «آره، البته شعارهاشون مذهبی بود، بیشتر یک دعایی بود که اونو می­خوندن». این بار دیگر ضربه کاری به نظر می­رسید. برادر تازه وارد با حالتی گیج و مبهوت آرام آرام دور شد. ناگهان صدای آژیر یک استیشن نیروی انتظامی که تا وسط جمعیت پیش آمده بود توجه همه را جلب کرد. (فاصله کوچه سرو تا خیابان آزادی بین 50 تا 100 متر بود و هیچ خودرویی از این فاصله جلوتر نمی­آمد) بلندگوی خودرو مدام درخواست می­کرد که «برادران راه رو باز کنید». یکی گفت: «سردار طلایی رو آوردن». به هر حال خودرو از میان جمعیت عبور کرد و چند دقیقه بعد از پیاده شدن سرنشینان خودرو، نیروهای ویژه و سردسته­های لباس شخصی­ها جمعیت را تا سر خیابان عقب راندند. نیروی انتظامی وارد عمل شده بود و از اینجا به بعد دیگر لباس شخصی­ها هم حق دخالت نداشتند. حدود ساعت 4:20 بامداد بود. حمله شروع شده بود. گاز اشک­آور و نور خودروهای آتش نشانی که جهت پاشیدن آب به نیروهای داخل کوچه جمع شده بودند سبب شده بود تا چیز زیادی از درگیری­ها دیده نشود، که ناگاه یکی فریاد زد: «یکیشون رو آوردن». از میان نیروهای انتظامی حدود پنج نفر به سرعت و در حالی که یک نفر را با خود می­کشیدند به بیرون آمدند. طولی نکشید که نوبت به نفر دوم و سوم رسید، اما از این جا به بعد و با رسیدن مهی از گاز اشک­آور به خیابان آزادی دیگر ایستادن غیر ممکن شده بود. همه پا به فرار گذاشتند. نیروهای لباس شخصی بار دیگر در میان مردم گم شدند. بر روی پشت بام­ خانه­های کوچه سرو به راحتی می­شد انبوه جمعیتی را دید که آتش روشن کرده­اند تا از شر گاز اشک­آور در امان بمانند و بتوانند همچنان مقاومت کنند. به دنبال آتشی برای در امان ماندن از عوارض گاز به سمت پارک اوستا دویدیم. در گوشه گوشه خیابان هر کس سعی می­کرد آتشی روشن کند و هرجا که آتشی روشن بود عده­ای اشک ریزان از راه می­رسیدند و دور آتش حلقه می­زدند. کنار پارک اوستا و در کنار گروهی از نیروهای ویژه که خود ماسک بر صورت داشتند اما به مردم برای روشن کردن آتش کمک می­کردند توقف کرده بودیم که ناگهان صدای تیراندازی به گوش رسید. ابتدا تصور کردیم که صدای شلیک گاز اشک­آور است اما نه... گلوله­ها بی مهابا می­غریدند، همه اشک می­ریختند، منظره­ای برای تماشا وجود نداشت، همه اشک می­ریختند و متعجب یکدیگر را می­نگریستند. من هم آنجا بودم. من همه چیز را به چشم خود دیدم. من همه چیز را با چشم­هایی خیس تماشا می­کردم. اشک­ریزان به مانند ده­ها و صدها نفر دیگری که تا اذان صبح در خیابان منتظر مانده بودند تا ببینند سرانجام کار چه خواهد شد؛ و نتیجه برای همه بسیار قابل پیش بینی­تر از آن بود که امیدوار بودند.
http://khakeman.blogfa.com/post-52.aspx

براي شنيدن پيام صوتي آقاي بروجردي به آدرس زير مراجعه كنيد

Thursday, October 05, 2006

فراخوان برای نجات جان یک زندانی


تاریخ : 11/7/85
شماره : ۱۳۱ – 85
به نام آزادی
بنا بر گزارشات رسیده از بند 209 زندان اوین آقای کیوان رفیعی تحت شکنجه های جسمی و روحی قرار دارد.
آقای کیوان رفیعی که به دلیل فعالیت های حقوق بشری در تاریخ 18 تیر 85 بازداشت و روانه بند 209 زندان اوین شده است او از سوی فردی به نام ستوده از بازجویان وزارت اطلاعات از بدو دستگیری تا به حال مورد شکنجه های جسمی و روحی قرار می گیرد .
ستوده در پی افشای شکنجه های کیوان رفیعی در این بند با اعمال فشار بر او از وی میخواهد در یک مصاحبه تلویزیونی حاضر شود و اعلام کند که تحت هیچ شکنجه ای قرار نگرفته است . ولی او قاطعانه شرکت در چنین مصاحبه ای را رد کرده است .
کیوان رفیعی بیش از 80 روز است که در سلول های انفرادی این بند قرار دارد و وارد دوازدهمین روز اعتصاب غذای خشک خود شده است .
در پیگیری های وکیل آقای رفیعی در دادگاه انقلاب ، مسئولین قضایی با تهدید وکیل ایشان سعی دارند در روند قانونی پیگیری پرونده ایشان اخلال ایجاد کنند .
فعالان حقوق بشر در ایران در پی اعمال فشار بر کیوان رفیعی از سوی مامورین وزارت اطلاعات به تمامی سازمان ها و نهاد های حقوق بشری در رابطه با وضعیت وخیم ایشان هشدار می دهد و خواستار اقدامی فوری برای نجات این زندانی است .

Human Rights Activists in Iran
Hra.Iran@Gmail.Com
www.Hra-Iran.Blogfa.Com
Tel: 0031620720193

Saturday, September 02, 2006

نامه به دبیر کل سازمان ملل در آستانه سفر به ایران


  • تاریخ : 7/6/85
    شماره : گ/103- 85
    به نام آزادی

    جناب آقای کوفی عنان دبیر محترم سازمان ملل متحد
    با درود
    مطلع شدیم که در روزهای آینده سفری به ایران خواهید کرد ، به همین جهت برآن شدیم تا با ارسال نامه ای به شما ، خواسته های خود را از طریق عالی ترین مقام سازمان ملل متحد پیگیری کنیم .
    در پی سفر آتی شما به ایران از شما می خواهیم که رعایت حقوق بشر از سوی رژیم جمهوری اسلامی را به مسئولین این رژیم یادآور شوید .
    در ماه های اخیر بسیاری از فعالان دانشجویی ، سیاسی ،حقوق بشری ، کارگری ،اقلیت های قومی ، مذهبی و ... در ایران بازداشت و زندانی شدند .
    فضای جامعه ایران روز به روز بسته تر و کوچکترین روزنه ای برای آزادی بیان و اندیشه در این کشور باقی نمانده است . زندان های ایران مملو از فعالان سیاسی و اجتماعی است که تنها به دلیل ابراز عقیده در زندان های جمهوری اسلامی سالهای طولانی در بند هستند .
    در ماه های اخیر ده ها تن از هموطنان عرب به دلایل مبهم به اعدام محکوم شده اند ،یکی از فعالان شناخته شده جنبش دانشجوی در زندان به طرز مشکوک به قتل می رسد و زندانی سیاسی دیگری دو بار حلق آویز می شود.
    روزانه در شهر های مختلف ایران اعدام های در ملا عام انجام می گیرد و احکام سنگسار زنان همچنان از سوی قوه قضائیه صادر می شود .
    سندیکاهای کارگری سرکوب می شوند و فعالین زنان مورد ضرب و شتم و بازداشت قرار می گیرند . روزنامه ها ی مستقل توقیف و خبرنگاران بازداشت می شوند .
    فعالان حقوق بشری به دلیل افشای نقض حقوق بشر به زندان می روند و وکلای زندانیان به دلیل دفاع از موکلین خود بازداشت و زندانی می شوند .
    از شما می خواهیم در سفر خود به ایران مسئله نقض حقوق بشر را در صدر مذاکرات خود قرار دهید و از مسئولین نظام جمهوری اسلامی بخواهید که قوانین حقوق بشری را رعایت کنند .
    در اینجا ما اسامی تعدادی از زندانیان سیاسی که از اسامی آنها مطلع هستیم به ترتیب زیر است .

    اسامی بخشی از زندانیان سیاسی در ایران به ترتیب فوریت ( لیست ناقص است برای تکمیل لیست با ما همکاری کنید )
    دکتر سعید ماسوری( مجاهد ؛ اعدام)
    خلیل شالچی( مجاهد، بلاتکلیف)
    شهرام پور منصوری(اعدام)
    فرهنگ پور منصوری(اعدام)
    علیرضا کرمی
    خیر آبادی (اعدام)
    اکبر سنجابی (مجاهد )
    افشین بایمانی( مجاهد)
    غلام
    حسین کلبی ( مجاهد ، اعدام، ابد)
    سعید شاه قلعه ای( مجاهد، اعدام، ابد)
    ولی
    الله فیض مهدوی( مجاهد، اعدام ، ابد)
    یاسر مجیدی (مجاهد ، 25 سال زندان )
    حیدر نوری (مجاهد ، 25 سال زندان )
    امیر پرویزی( هوادار مجاهد
    ،بلاتکلیف)
    حجت زمانی( مجاهد، اعدام شد)
    جعفر اقدامی( مجاهد، 15 سال)
    رضا محمدی( عضو حزب دموکرات کردستان، 15 سال)
    عباس دلدار( فعال
    دانشجویی ،اعدام، 15 سال)
    حسن خبیری نیا( بلاتکلیف، به اتمام نوشتن نامه ای به
    خامنه ای، مترجم زبان انگلیسی)
    مصطفی جوکار( روزنامه نگار، بلاتکلیف)
    حسن
    ناهید( امنیتی، مهندس مخابرات، به اتهام افشای اطلاعات محرمانه ، 3 سال)
    حسین
    غضنفری( از اعضای انجمن پادشاهی ایران ، بلاتکلیف)
    بهرام مشهدی( بهایی، به
    اتهام نوشتن یک تظلم نامه به رهبر، 1 سال)
    مهران کوثری(بهایی، به اتهام نوشتن
    یک تظلم نامه به رهبر، 3 سال)
    حمید پورمند (افسر نیروی دریایی ، کشیش پروتستان،
    بلاتکلیف)
    مهرداد لهراسبی( اعدام، 15 سال)
    منوچهر محمدی( اعدام، 15
    سال، دانشجو)
    اکبر محمدی(اعدام،15 سال،دانشجو، به قتل رسید)
    احمد باطبی(
    اعدام ، 15 سال، دانشجو)
    مهندس حشمت الله طبرزدی( 14 سال،فعال سیاسی)
    ارژنگ
    داوودی( جاسوسی، 14 سال)
    بهروز جاوید تهرانی(فعال دانشجویی ، 7 سال )
    دکتر
    ناصر زرافشان(وکیل قتلهای زنجیره ای، 3 سال)
    امیر ساران( جبهه اتحاد ملی، 15
    سال)
    مهندس احمد رشید نیا ( اتهام جاسوسی هسته ای، بلاتکلیف)
    رضا شیر رضا
    (اتهام جاسوسی هسته ای، بلاتکلیف)
    دکتر جمشید امینی
    بهروز عزیزی
    توکلی(209، به اتهام بهاییت،بلاتکلیف)
    دکتر علی ساسانی(کاشف واکسن اوریون در
    ایران ،بلاتکلیف، 209)
    اسد شقاقی( عضو جبهه اتحاد ملی، 3 سال)
    خالد
    حردانی(اعدام)
    دکتر ایرج فرجادی( فعال سیاسی، زندان مشهد، وضعیت نامعلوم)
    امیر لاجوردی( دانشجو، مکان نگهداری نامعلوم، احتمال کشته شدن وی وجود
    دارد)
    علی اکبر اقدسی
    مصطفی سنگ تراش ( مجاهد )
    عباس امیر انتظام
    0( حبس ابد )
    عباس عبدی
    حسین رضاییان
    یوسف قاسمی
    علیرضا عبداللهی
    تقی پاشاپور
    کریم نوروزی مقدم
    حسین قابلی
    محمد قابلی
    مقصود
    ورمزیار
    پرویز یکانی زارع(ائلیار).
    بابک آذر اغلو.
    علی پور علی
    صابر بیت اللهی
    کریم یوسفی عدل
    كمال نويدي
    حسين فيضي
    مسعود
    باستانی( روزنامه نگار ، محکوم به 6 ماه )
    کیوان رفیعی (فعال حقوق بشر ،
    بلاتکلیف )
    امید عباس قلی نژاد (فعال سیاسی )
    علی اکبر موسوی خوئینی
    ها (فعال سیاسی )
    ابولفضل جهاندار (فعال دانشجویی )
    خیرالله درخشندی(فعال
    دانشجویی)
    مریم سادات (هوادار مجاهد )
    هاشم شاهی نیا ( هوادار مجاهد )
    عباس عسگری زاده (هوادار مجاهد )
    حیدر قلی سلطانی ( انجمن پادشاهی )
    محسن باپیری ( انجمن پادشاهی )
    اکبر سنجابی (هوادر مجاهد )
    محمد داوری
    امین
    محمد رضا خوانساری
    والی دروری
    نعمت الله شجاعی گنجی
    راشد
    سوئدی
    منصور بلوچ رزاعتکار
    باقر دهقانی
    روح الله کبیری
    محمد
    مهربانپور
    مصطفی رهپیش
    علی داوری
    لقمان بیستونی
    مطلب احمد
    پور


    کردستان
    عثمان مصطفی پور
    ابراهیم خورندی
    محمد وارونه
    خالد استاد قادری
    عزیز محمد جانی
    حسین کرمی
    محمد
    امین فروتن
    اسعد مازوجی
    خالد فریدونی
    عمر تقی پور
    محمد نظری
    سید طاهر عبدالله پور
    رسول عبدالله پور
    سعید سنگر
    حسین حمزه ولی
    شجاع
    حسن محمودی
    حامد مینا زاده
    ناصر ساطوری
    مهدی زایله
    مجید
    رحمانی
    محمود رحمانی
    محمد ویسی
    حبیب الله نادری
    مسعود حسین پناه
    جمال زارعی
    آزاد صادقی
    توفیق مرادی
    ناصر صدقی
    سید حجت ابراهیمی
    جمال حسینی
    انور عزیزی
    جهانگیر بادوزاده
    جمال پر عبدالله
    صلاح
    احمدی
    لزگین شعبانی
    کریم معروف
    سیامند شابوی
    شهرام گورکانی
    عبدالخالق طلوعی
    افشین شیخ السلام
    دهقان محمدی
    فاروق سامانی
    هزار مامندی
    مصطفی رسولی نیا
    ولید درودی
    رسول رشیدی
    قادر جولا
    محمود صالحی
    سید جلال حسینی
    محمد عبدی
    محسن حکیمی
    برهان
    دیوانگر
    رضا امینی
    هلمت حسن آذرپور
    عبدالله محمدی
    مرتضی
    سلیمانی


    زندانیان آذربایجان
    محمد حسن هرگلی
    علی
    گلکار
    مهدی بابایی
    علی حسین تهمتن
    حسن بهاری خواجه
    مسلم جواد پور
    یوسف صبری
    محمد حسین دیوبندی
    سلیمان حیدری
    امید اربابی
    صمد
    پیوندی
    حسین اصلی
    تقی اکبری
    چنگیز بخت آور
    دکتر احمد رضایی
    حجت
    السلام عبدالعزیز عظیمی قدیم
    جواد عباسی
    عباس لسانی
    رضا عباسی
    صالح
    کامرانی
    جمیل عمانی
    حسن راشدی
    حسن حاج ابولی
    صاحبعلی خدابخش
    بهروز علیزاده
    علیرضا یوسفی
    حسین بالا زاده
    حسن حیدراوغلو
    ابراهیم معینی
    علی ذبیحی
    مهدی نوری
    نادر ولی پور
    رحیم ترقی
    عیسی یگانه
    علی رباعی
    سمندعلِی محمدِی
    بخشعلِی محمدِی
    ِیونس
    آقاِیان
    مهدِی قاسم زاده
    عباداله قاسم زاده
    محبوب تقوی
    رضا تدین
    بخشعلی روحی بخش
    رحیم رضایی
    حیات حسین پور
    عقیل آذردخت
    بایرامعلی اسدیان
    عادل زاهدی
    ناصر عباسیان
    علی عشقی

    این نامه به دفتر سازمان ملل در تهران ارسال شده است .

    Human Rights Activists in Iran
    Hra.iran@gmail.com
    www.Hra-Iran.Blogfa.com

Monday, July 31, 2006

اکبر را کشتند...

تاریخ 9/5/1385

اکبر محمدی دانشجویی زندانی در سال 78 بازداشت گردید و دربازداشتگاه توحید بدترین شکنجه های جسمی و روحی را تحمل کرد و از این رو بود که به اسطوره مقاومت شناخته شد و پس از آن به دلیل همین شکنجه ها از ناحیه‌ی کمر دچار بیماری حاد گردید به طوری که پزشکان در داخل کشور احتمال بهدودی وی را منتفی دانستند.
پس از اینکه با گذراندن چند سال حبس، پزشکی قانونی اعلام کرد که اکبر محمدی توانایی ادامه حبس در زندان را ندارد و میبایست از زندان آزاد شود. اکبر محمدی به مرخصی نامحدود استعلاجی فرستاده شد اما علی رغم آگاهی مسئولین بر وضعیت جسمانی اکبر محمدی که خود عاملین آن بودند، حدود 2 ماه پیش او را در منزلش در آمل بازداشت کردند و در کمال ناباوری به زندان بازگرداندند. اکنون باید سران رژیم پاسخ دهند که چه کسی مسئول بازگرداندن وی به زندان است؟
پس از آن اکبر محمدی با نوشتن نامه ای به رئیس زندان خواهان آزادی خود شد و اعلام کرد در صورت عدم توجه به خواسته هایش دست به اعتصاب غذا خواهد زد. اما مسئولین زندان نیز بی توجه به وضعیت او تنها به تهدیش بسنده کردند که اگر اعتصاب کند به سلول انفرادی منتقل خواهد شد. و اکبر محمدی از روز 1 مرداد ناچار دست به اعتصاب غذا زد.
هنگامی که پس از 5 روز دچار تشنج گردید و به بهداری منتقل شد در آنجا نیز به دستور رئیس زندان او را با زنجیر به تخت بستند و در هنگام بازدید نمایندگان حکومت از زندان ، دهان او را نیز چسب زدند تا صدایی از او به گوش کسی نرسد. و در حالی که گفته میشد اکبر، شب گذشته دچار سکته خفیف قلبی شده بود او را به بند 350 بازگرداندند، در شرایطی که از ناحیه قلب به شدت احساس ناراحتی میکرد. و بالاخره جسم بیمار او بیش از این تاب نیاورد و شب گذشته در بند 350 زندان اوین، محلی که 7 سال از عمرش را تنها به خاطر آزادیخواهی در آن سپری کرده بود، دچار ایست قلبی شد و درگذشت.
ما زندانیان سیاسی و همبندان وی در نهایت اندوه، این ضایعه را به خانواده اکبر محمدی و به خصوص به همرزممان منوچهر محمدی تسلیت میگوییم و اعلام میکنیم اگر چه اکبر محمدی پس از 7 سال دیشب درگذشت، اما او جاودانه شد و کسانی که عامل بازگشت اکبر محمدی به زندان بودند اکنون باید پاسخگو باشند.
و همچنین تاکید میکنیم ، اکبر وصیت کرده بود در عزای او لباس سیاه نپوشید و عزاداری نکنید، ما نیز توصیه میکنیم در عزای اکبر شمعی روشن کنید.
و خطاب به مجامع حقوق بشر اعلام میکنیم که پیش از این با نوشتن نامه ای در مورد وضعیت نابسامان اکبر محمدی هشدار داه بودیم، و گفتیم که اگر به وضعیت او رسیدگی نشود ، زهرا کاظمی دیگری خواهد بود اما دریغ که هیچ ارگان و یا نهادی در این رابطه اقدامی نکرد و فاجعه اتفاق افتاد.
اسامی زندانیان سیاسی:

1. حشمت ا... طبرزدی
2. دکتر ناصر زرافشان
3. بیناداراب زند
4. احمد باطبی
5. بهروز جاوید تهرانی
6. محمدرضا خوانساری
7. مهرداد لهراسبی
8. ارژنگ داوودی
9. خالد هردانی
10. امیر حشمت ساران
11. ولی ا... فیض مهدوی
12. اسد شقاقی
13. خلیل شالچی
14. افشین باایمانی
15. سیامک پورزند
16. هاشم شاهین نیا
17. شاهین آریا نژاد
18. شهرام پور منصوری
19. جعفر اقدامی
20. محمدرضا رجبی
21. حیدرقلی سلطانی
22. محمد نیکبخت
23. ناصر خیراللهی
24. ابراهیم مؤمنی
25. حجت بختیاری
۲۶. فرهنگ پورمنصوری
۲۷. حمیدرضا محمدی
۲۸. اسماعیل جمشیدی


کمیته دانشجویی گزارشگران حقوق بشر
Komite_gozareshgar@yahoo.com
Komite.gozareshgar@gmail.com

اکبر هم رفت

شب گذشته اکبر محمدی مبارز راه آزادی ایران پس از چند روز اعتصاب غذا به جمع عظیم شهیدان راه وطن پیوست تا بار دیگر یک ایرانی فدای خودکامگی کفتار های حاکم شود
.
روانش پاک و راهش جاوید

Saturday, July 29, 2006

بنام یزدان پاک




  • حمایت زندانیان سیاسی از اکبر محمدی

    اکبر محمدی که هفت سال پیش در جنبش دانشجویی 18 تیر سال 1378 دستگیر شد، بدلیل شکنجه های وارده در بازداشتگاه توحید، به انواع بیماریها دچار گردید. وضعیت او به لحاظ دیسک کمر و مسائل دیگر به گونه ای بود که سه بار زیر عمل جراحی رفت و شرایط او به نوعی اسفناک گردید که مسئول امنیتی و قضایی ، از ترس اینکه مبادا در زندان بمیرد و زهرا کاظمی دیگری روی دست آنها بماند، حدود دو سال پیش او را به مرخصی نامحدود فرستادند. متأسفانه با روی کار آمدن دولت جدید که نام خود را دولت مهرورزی گذاشته است ، چندین ماه پیش مجدداً او را به زندان بازگردانده اند.
    اکبر محمدی این دانشجوی زندانی ، که بدلیل مقاومت در زیر شکنجه بعنوان اسوه مقاومت مطرح شده بود، اینک شش روز است که در اعتراض به وضعیت خود دست به اعتصاب غذای نامحدود زده است. متأسفانه بدلیل وضعیت جسمی اش شب گذشته کنترل خود را از دست داده و بصورت نیمه بیهوش توسط دوستان زندانیش، به بهداری زندان اوین منقل گردید. شرایط او به گونه ای است که همگی ما را نگران کرده است و به همین دلیل از تمامی مجامع مدافع حقوق بشر در داخل و خارج از مرز، دعوت می کنیم که برای دفاع از اکبر محمدی بپاخیزند.

    * اسامی زندانیان سیاسی زندانهای اوین، رجایی شهر، اصفهان و بندرعباس

    1. حشمت ا... طبرزدی
    2. منوچهر محمدی
    3. احمد باطبی
    4. بهروز جاوید تهرانی
    5. محمدرضا خوانساری
    6. مهرداد لهراسبی
    7. ارژنگ داوودی
    8. خالد هردانی
    9. امیر حشمت ساران
    10. ولی ا... فیض مهدوی
    11. اسد شقاقی
    12. خلیل شالچی
    13. افشین باایمانی
    14. سیامک پورزند
    15. هاشم شاهین نیا
    16. شاهین آریا نژاد
    17. شهرام پور منصوری
    18. جعفر اقدامی
    19. محمدرضا رجبی
    20. حیدرقلی سلطانی
    21. محمد نیکبخت
    22. ناصر خیراللهی
    23. ابراهیم مؤمنی

Thursday, July 20, 2006

رنجنامه اکبر محمدی- مهلت یک هفته ای برای اعتصاب غذا

انتشار:کمیته دانشجویی گزارشگران حقوق بشر
Student committee of
human right reporters
تاریخ ۲۸/۴/۱۳۸۵
به نام یزدان پاک
به مدت ۷ سال است که در اسارت هستم و انواع فشارهای جسمی و روحی را طی این مدت تحمل کرده ام. به دلیل قرار گرفتن زیر انواع شکنجه های قرون وسطایی در طی بازجویی های اولیه به انواع بیماریها از جمله دیسک کمر مبتلا شده ام که در نتیجه شدت گرفتن دیسک کمرُ مسئولین امنیتی از ترس اینکه این بیماری منجر به فلج یا مرگ اینجانب گردد و رسوایی آن برفضاحتهای پیشین آنها اضافه گردد و به خاطر آنکه مسئولیت آنچه بر سر من آورده اند گریبانگیرشان نشود ُ زیرعنوان ( مرخصی نامحدود) مرا از زندان بیرون فرستادند.
در دوران مرخصی استعلاجی برای معالجه بیماری ام به متخصصین مراجعه کردم اما اعلام کردند به علت تخلیه مایع نخاعی انجام این عمل در داخل کشور مقدور نیست و به ناچار کژدار مریض این مدت را با مصرف دارو سپری کردم.
آقایان وقتی متوجه شدند هنوز زنده هستم در تاریخ ۱۹/۳/۸۵ مجددا مرا به زندان بازگرداندند ُ ظرف یک ماه گذشته که به زندان بازگشته ام ُ مراجعات مکررم به بهداری زندان برای ادامه مداوا بی نتیجه مانده و هر بار با جواب سر بالا و پرخاش و توهین روبرو شده ام.
از این رو اکنون که مسئولین مرگ با ذلت را برای من تدارک دیده اند ُ تصمیم دارم زیر بار ظلم و ذلت نروم و اگر قرار است در شرایط اسارت بمیرم ُ نوع مرگ خود و شرایط آن را خود تعیین کنم. از این رو اعلام میدارم در صورتی که مسئولین مربوطه به خواست قانونی ام پاسخ ندهند ُ برای آزادی خود جهت مداوا و همچنین در اعتراض به نقض سیستماتیک حقوق بشر در حکومت جمهوری اسلامی و نیز برای آزادی کلیه زندانیان سیاسی ُ از تاریخ ۱/۵/۸۵ به صورت نامحدود دست به اعتصاب غذا خواهم زد.
واضح است در صورت بروز هرگونه اتفاقی برای اینجانب مسئولیت مستقیم آن با سران حاکمیت است و آنان میبایست پاسخگو باشند.
اکبر محمدی- دانشجوی زندانی( متهم ردیف اول کوی دانشگاه تهران)

کمیته دانشجویی گزارشگران حقوق بشر
Komite_gozareshgar@yahoo.com
Komite.gozareshgar@gmail.com


 

Click Here Efsha.co.uk Type Writer Status Bar براي نجات جان کيوان رفيعي

.